![]() | ![]() | ||||
|
شما میتوانید مطالب این سایت رو از طریق فيد دنبال کنيد و يا با وارد کردن ايميل خود و تائيد ايميل ارسالي فيدبرنر ، جديترين مطالب را از طريق ايميل دريافت کنيد. ايميل شما توسط فيد برنر محافظت ميشود و هيچ گونه ايميل تبليغاتي برايتان ارسال نميشود. | اردو۱ ( 0 بازدید ) شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۸۵ ساعت ۲۰:۵۱ از سه شنبه زمزمه هایی مبنی بر رفتن به اردو به گوش می رسید. چهارشنبه این زمزمه ها جدی تر شد و اردو قطعی شد. زندگی و برزخ ( 0 بازدید ) پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۸۵ ساعت ۰۱:۲۹ من بودم! می رفتم, میومدم, حرف می زدم, درس می خوندم, می خندیدم, گریه می کردم, خلاصه زنده بودم ولی زندگی نمیکردم!!! تو برزخ بودم! بهشت رو ندیده بودم! فکر می کردم اینجا بهشته! یکی اومد بهشت رو بهم نشون داد! ولی بیرونم کردن! دیگه برزخ اون برزخ قبل نیست! شد جهنم! لقد خلقتنا الانسان فی کبد تگ : شروع ( 0 بازدید )
شنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۸۵ ساعت ۰۰:۴۰ سلام چند ماه گذشت! فروردین سال ۸۲ بود که دومین وبلاگ خودم رو استارت زدم ولی ایندفعه تو blogsky! یادم نمیره روز شنبه امتحان شیمی داشتم! اونم سال دیپلم! امیدوارم این دفعه وبلاگم گم نشه تو گذشت زمان! راستی نظرتون در مورد وبلاگای قبلیم چیه؟! تگ : | ||||


همچنین قرار شد فرداش بریم خریدات لازم رو انجام بدیم! فردا ظهر بود که من رفتم خونه احمد(میرزایی)! راه افتادیم که بریم محمد علی (آراسته) رو هم برداریم و بریم خرید! بین راه متوجه یک موضوع خیلی مهم شدیم! گشنمون بود! پس اول رفتیم دلی از عزا در آوردیم!
(البته با پول خودمون!!!) بالاخره محمد رو هم برداشتیم و رفتیم دنبال خرید جات!
مینی بوس رو هم مهدی (مرادزاده) قرار بود هماهنگ کنه! اول اومدیم بریم میوه بگیریم ولی ترسیدیم پول کم بیاریم!
گفتیم بریم اول مواد لازم ناهار رو بگیریم بعد واسه میوه برنامه ریزی کنیم! وارد مرغ فروشی که شدیم کفمان به شدت برید!!!
دیدیم امکانات اونجا بیشتر از سایت دانشکدست! روی میز آقاهه یه لپ تاپ بود! اونور میز هم یه کامپیوتر دیگه!
آقاهه مشغول تیکه کردن مرغا شد و ما دلمون می سوخت! یه کم واسه خودمون یه کم واسه او مرغای زبون بسته!
حالا ما مونده بودیم و ۱۲ کیلو مرق!!!
(می دونم درستش مرغه!) دیگه مهدی رو سر جدش قسم دادیم که هر کار می تونه بکنه وگرنه محمد باید بره زندان!
مهدی هم قول داد رشادت به خرج بده و نزاره اینا رو دستمون بمونه!!!
خیالمون راحت تر شد! رفتیم سراغ بقیه خرید جات! وقتی داشتیم با سوپر مارکتیه حساب می کردیم گفت فاکتور بدم؟!! در همین لحظه شیطون وارد جلدمون شد.
بهمون گفت به فروشنده بگیم یه فاکتور به مبلغ دو برابر خرید واسمون صادر کنه! نفهمیدیم چی شد گفتیم فاکتور نمی خوایم!
حالا نوبت به میوه رسیده بود! اول خواستیم یه میوه خیلی لوکس بگیریم! درست حدس زدین گوجه فرنگی!
ولی دیدیم نمی صرفه!خلاصه دیدیم به صرف ترین میوه همون موز بید!
این بود ماجرای ۳ ساعته خرید!!! تا شب احمد و مهدی و چند نفر دیگه خیلی زحمت کشیدن از جمله حمل ۸۰ تا نون توسط احمد تا خونشون! (قابل توجه بعضی ها) جا داره یه بار دیگه از اون و بقیه که خیلی زحمت کشیدن تشکر کنم!
همین طور از مامان محمد که ما رو خجالت دادن!(آخی چقدر ما خجالتی هستیم!!!)
اگه عمری باشه ریشه یابی این قضیه رو در پست دیگری انجام میدیم! پس فعلا بی خیالش میشیم!
بقیش باشه تو مطلب بعدی!!
پنجشنبه تصمیم گرفتم یه قالب واسه وبلاگم بسازم!از صبح نشستم تا ساعت ۸ شب تمومش کردم! به نظر خودم خیلی شیک از آب در اومده بود!
حیف که تو تغییر سیستم