شما میتوانید مطالب این سایت رو از طریق فيد دنبال کنيد و يا با وارد کردن ايميل خود و تائيد ايميل ارسالي فيدبرنر ، جديترين مطالب را از طريق ايميل دريافت کنيد. ايميل شما توسط فيد برنر محافظت ميشود و هيچ گونه ايميل تبليغاتي برايتان ارسال نميشود.


اینجا من از خودم می گم! از روزمرگی‌ها و دلتنگی‌هام! همینطور از چیزای اطرافم که به نظرم جالب میاد !

بعضی از نوشته‌هام شاید خیلی شاد باشن، بعضی دیگه خیلی غمگین! اما سعی میکنم هیچ‌موقع خودمو سانسور نکنم!

راستی قبلا اینجا می‌نوشتم.


سخن هفته

کاش کودکی آرزو کند وقتی بزرگ شد خلبان نشود، دکتر نشود، مهندس نشود، فقط یک دوست خوب بشود.

Partly Cloudy Yazd 35°
Partly Cloudy Tehran 32°
اردو۱ ( 0 بازدید )
شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۸۵ ساعت ۲۰:۵۱

از سه شنبه زمزمه هایی مبنی بر رفتن به اردو به گوش می رسید. چهارشنبه این زمزمه ها جدی تر شد و اردو قطعی شد.
ولی هنوز دو تا چیز بود که مشخص نشده بود! یکی روز اردو که پنجشنبه باشه یا جمعه و یکی هم محلش! ۴شنبه شب جواب یکیش مشخص شد و خیلی سریع روی تلکس خبرگزاری ها قرار گرفت.  همچنین قرار شد فرداش بریم خریدات لازم رو انجام بدیم! فردا ظهر بود که من رفتم خونه احمد(میرزایی)! راه افتادیم که بریم محمد علی (آراسته) رو هم برداریم و بریم خرید! بین راه متوجه یک موضوع خیلی مهم شدیم! گشنمون بود! پس اول رفتیم دلی از عزا در آوردیم!  (البته با پول خودمون!!!) بالاخره محمد رو هم برداشتیم و رفتیم دنبال خرید جات!   مینی بوس رو هم مهدی (مرادزاده) قرار بود هماهنگ کنه! اول اومدیم بریم میوه بگیریم ولی ترسیدیم پول کم بیاریم!  گفتیم بریم اول مواد لازم ناهار رو بگیریم بعد واسه میوه برنامه ریزی کنیم! وارد مرغ فروشی که شدیم کفمان به شدت برید!!!  دیدیم امکانات اونجا بیشتر از سایت دانشکدست! روی میز آقاهه یه لپ تاپ بود! اونور میز هم یه کامپیوتر دیگه!  آقاهه مشغول تیکه کردن مرغا شد و ما دلمون می سوخت! یه کم واسه خودمون یه کم واسه او مرغای زبون بسته!
کارمون که تموم شد و اومدیم بیرون یهو مهدی تلفن زد که مینی بوس آشناش گفته نمی تونه بیاد!  حالا ما مونده بودیم و ۱۲ کیلو مرق!!! (می دونم درستش مرغه!) دیگه مهدی رو سر جدش قسم دادیم که هر کار می تونه بکنه وگرنه محمد باید بره زندان!  مهدی هم قول داد رشادت به خرج بده و نزاره اینا رو دستمون بمونه!!!  خیالمون راحت تر شد! رفتیم سراغ بقیه خرید جات! وقتی داشتیم با سوپر مارکتیه حساب می کردیم گفت فاکتور بدم؟!! در همین لحظه شیطون وارد جلدمون شد.  بهمون گفت به فروشنده بگیم یه فاکتور به مبلغ دو برابر خرید واسمون صادر کنه! نفهمیدیم چی شد گفتیم فاکتور نمی خوایم! حالا نوبت به میوه رسیده بود! اول خواستیم یه میوه خیلی لوکس بگیریم!  درست حدس زدین گوجه فرنگی! ولی دیدیم نمی صرفه!خلاصه دیدیم به صرف ترین میوه همون موز بید!  موز و پیاز رو هم گرفتیم! نوبت رسید به نخود نخود هر که رود خانه خود!  این بود ماجرای ۳ ساعته خرید!!! تا شب احمد و مهدی و چند نفر دیگه خیلی زحمت کشیدن از جمله حمل ۸۰ تا نون توسط احمد تا خونشون! (قابل توجه بعضی ها) جا داره یه بار دیگه از اون و بقیه که خیلی زحمت کشیدن تشکر کنم!  همین طور از مامان محمد که ما رو خجالت دادن!(آخی چقدر ما خجالتی هستیم!!!)
حالا می رسیم به خود اردو! قرار بود ساعت ۷.۱۵ همه محل سوار شدن حاضر بشن! ولی بنا به دلایلی تا ساعت ۸.۱۵ چند نفر نیومده بودن!  اگه عمری باشه ریشه یابی این قضیه رو در پست دیگری انجام میدیم! پس فعلا بی خیالش میشیم!
دستم درد گرفت اینقدر تایپ کردم!  بقیش باشه تو مطلب بعدی!!
منتظر نظرات شما هستم!

تگ :
زندگی و برزخ ( 0 بازدید )
پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۸۵ ساعت ۰۱:۲۹

من بودم! می رفتم, میومدم, حرف می زدم, درس می خوندم, می خندیدم, گریه می کردم, خلاصه زنده بودم ولی زندگی نمیکردم!!!

تو برزخ بودم! بهشت رو ندیده بودم! فکر می کردم اینجا بهشته! یکی اومد بهشت رو بهم نشون داد! ولی بیرونم کردن! دیگه برزخ اون برزخ قبل نیست! شد جهنم!

لقد خلقتنا الانسان فی کبد

تگ :
شروع ( 0 بازدید )
شنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۸۵ ساعت ۰۰:۴۰

سلام
برای چندمین دفعه دارم استارت می زنم برای وبلاگ نوشتن! اولین دفعه آخرای تابستون ۸۰ بود! با یه وبلاگ تو blogspot شروع کردم! اون موقع هنوز google نخریده بودش! مثل خیلی های دیگه من از طریق حسین درخشان با پدیده وبلاگ و وبلاگ نویسی آشنا شدم! واسم جالب بود! هرچند چیز زیادی ننوشتم تو اون وبلاگ ولی تجربه خیلی خوبی بود!

چند ماه گذشت! فروردین سال ۸۲ بود که دومین وبلاگ خودم رو استارت زدم ولی ایندفعه تو blogsky! یادم نمیره روز شنبه امتحان شیمی داشتم! اونم سال دیپلم!  پنجشنبه تصمیم گرفتم یه قالب واسه وبلاگم بسازم!از صبح نشستم تا ساعت ۸ شب تمومش کردم! به نظر خودم خیلی شیک از آب در اومده بود!  حیف که تو تغییر سیستم blogsky از بین رفت!
گاهی وقتا تو این وبلاگ می نوشتم! ولی الان پسوردش رو فراموش کردم! هیچجوری هم نتونستم بازیافت کنم!

امیدوارم این دفعه وبلاگم گم نشه تو گذشت زمان!

راستی نظرتون در مورد وبلاگای قبلیم چیه؟!

 

تگ :