![]() | ![]() | ||||
|
شما میتوانید مطالب این سایت رو از طریق فيد دنبال کنيد و يا با وارد کردن ايميل خود و تائيد ايميل ارسالي فيدبرنر ، جديترين مطالب را از طريق ايميل دريافت کنيد. ايميل شما توسط فيد برنر محافظت ميشود و هيچ گونه ايميل تبليغاتي برايتان ارسال نميشود. | حسرت ( 30 بازدید ) چهارشنبه, ۱ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۰۰:۳۴ روزها گر رفت گو رو باک نیست بعد از پست نوشت: امروز تولد دو سالگی نیلوفره! تگ : آینده, حسرت, زندگی, ساعت شنی, گذشته کمربندها را ببندیم! ( 29 بازدید ) شنبه, ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت ۰۰:۲۵ چند روز پیش داشتم به این فکر می کردم که محدوده آزادی ما تو جامعه چقدره؟! البته منظورم از آزادی این چیزایی نیست که الان سرش دعواست! مثلا یکی از چیزایی که به ذهنم رسید این بود که مثلا یکی شاید دلش نخواد کمربند ببنده! چون کمربند به همون اندازه که می تونه جون آدم رو نجات بده، می تونه جون آدم رو با شکستن قفسه سینه یا خفگی و … به خطر بندازه! پس واسه یکی که می خواد نوع مرگش رو خودش انتخاب کنه اجبار بستن کمربند خوشایند نیست و می تونه محدودکننده آزادی به حساب بیاد! احتمالا تا اینجا متوجه شدین که منظور من از کمربند نوع شلواریش نیست! بله آفرین منظور من همانا کمربند ماشین می باشد! خلاصه در ادامه این تفکرات تصمیم گرفتم دفعه بعدی که سوار ماشین میشم کمربند رو استعمال نکنم ببینم چی میشه! کمال یا جمال؟! ( 27 بازدید ) یکشنبه, ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت ۰۱:۵۵ تن آدمی عزیز است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
انتخاب ( 42 بازدید ) شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۸۶ ساعت ۲۳:۴۷ سلام به همه شما دوستان عزیزم. امیدوارم همتون خوب خوب خوب باشید تگ : انتخاب, دوراهی روی ماه خداوند را ببوس ( 54 بازدید ) جمعه, ۲۲ تیر ۱۳۸۶ ساعت ۱۵:۲۵ … یواش یواش همه چیز داره برام روشن میشه. حتی وزن کارها رو هم میتونم حس کنم. مثل رانندگی توی تاریکی در کوهستان میمونه: فقط باید نگاهت رو به جایی بندازی که نور ماشین روشن کرده. به همون چند متر جلو ماشین. به چپ و راست جاده نباید نگاه کنی. باید فرمان رو بچسبی و فقط به چند متر جلو سپر نگاه کنی. با کسی نباید حرفی چیزی بزنی. به چیزی نباید گوش بدی. اون پخش لعنتی ماشین رو هم باید خفهش کنی تا حواست رو پرت نکنه. به مزخرفات رادیو هم نباید گوش بدی. باید هرچی توی اون خراب شدهی پایین کوه میگذشته فراموش کنی. اگه اینطور ادامه بدی یواشیواش پیچهای تند خودشون رو نشونت میدن و هیچ خطری هم در کار نیست. اما اگه بخوای به فکر چیزای دیگه باشی خوب معلومه که هیچ غلطی نمیتونی بکنی. یا میافتی ته دره یا میکوبی توی کوه. خب نمیگم من غلطی کردهام اما دیشب وقتی داشتم میرفتم طرف خونه، توی عباسآباد، زنی گفت الهیه و زدم روی ترمز. انگار کسی به من گفت مواظب باش! مواظب زنه باش! زنه جلو سوار شد و تا توی بلوار میرداماد حرفی نزد. اونجا بود که گفت مردهشو همه دنیا و آدمای کثافتش رو ببره. گفت دلش میخواد که یک مرد پیدا بشه و گوش تا گوش سرش رو ببره و راحتش کنه. من چیزی نگفتم. تعجب هم نکردم چون از این جور مسافرها زیاد دیده بودم. توی بزرگراه مدرس که پیچیدم گفت دو سال پیش شوهرش به او گفته میخواد بره سفر و معلوم نیست کی برگرده. گفت شوهره یه لات بیسروپا بوده و الان دو ساله که او و سه تا بچهش رو توی این جهنم بی در و پیکر رها کرده. گفت مطمئنه که دیگه اون عوضی بر نمیگرده. بهش گفتم اگه این حرفها رو برای این میزنه که کرایه نده من کرایهای نمیخوام. گفتمش من دارم میرم خونه و برای رضای خداوند حاضرم او رو هرجا که بخواد برسونم. گمونم میخواستم کار خوبی کرده باشم. یعنی در آن لحظه به حرفهایی که زده بودی فکر کردم و به خودم گفتم: عباس! حالا وقتشه. پرسید: “گفتی واسهی چی این کار رو میکنی؟” گفتم: “برای رضای خداوند.” بعد یکهو ریسه رفت. آنقدر بلند بلند خندید که پیشونیش خورد به داشبورد ماشین. گفتمش فکر نمیکنم حرف خندهداری زده باشم. گفت اتفاقا خیلی هم خندهدار بود. واقعا که خندهدار بود. گفت چطوره به اون خداوندت بگی از توی آسمونش چند تا اسکناس سبز واسهی این بیچاره بفرسته پایین. این رو که گفت دوباره خندش گرفت. بعد جدی شد و گفت: “مشکل من و سه تا تولهم با بخشش صنار کرایه حل نمیشه جوون.” بعد چادرش رو روی شانهش انداخت و گفت: “ببینم تو نمیخوای امشب خوش باشی؟ این طوری بهتره. هم تو خوش بگذرون و هم من چند تومن گیرم میآد. گمونم این طوری خدای تو هم راضی راضی باشه. قبوله؟” توی یک فرعی پیچیدم و گفتم تو تا حالا چیزی درباره خداوند شنیدهای؟ آینه کوچکی از توی کیفش بیرون آورد و خودش رو توش برانداز کرد و گفت: “یه چیزهایی شنیدهم اما چیز زیادی ندیدهم، اما اون نسناس گمونم هیچی نشنیده باشه. منظورم شوهرمه. خیلیها رو میشناسم که هیچی از خداوند نشنیدهند. گمونم خداوند هم چیز زیادی از من نشنیده.” بعد شیشه ماشین رو پایین آورد و گفت: “اگه شنیده بود که لابد من رو زیر دست و پای اون بی صفتها رها نمیکرد. اگه شنیده بود که واسهی یه لقمه نون مجبور نبودم هر شب یه جا باشم.” بعد بغضش گرفت. گفت: “اگه شنیده بود که مجبور نبودم هر روز به بچههام دروغ بگم که دارم میرم خرید.” کنار خیابون ماشین رو نگه داشتم و توی جیبهام رو گشتم و هر چی تا اون وقت کار کرده بودم گذاشتم توی دستش. حتی پول خردها رو هم گذاشتم توی دستش. گفتم خیال کن خداوند من از توی آسمونش اینها رو انداخته پایین. مثل کسی که جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه کرد و بعد پولها رو قاپید. از ماشین پیاده شد و زل زد تو چشمام. اشک تو چشماش جمع شده بود. قبل از اینکه در رو ببنده گفت: “ از طرف من روی ماه خداوند را ببوس!” چند خیابان که رفتم حس کردم حالم هیچ خوب نیست. ربطی به قضیه اون زنه نداشت.حس کردم همین نزدیکیها کسی میخواد بمیره و از من کمک میخواد. معلومه که کسی نمیخواست بمیره اما من به طرز بدی این حس رو داشتم. حتی بعضی وقتها صدایی هم میشنیدم. انگار از ته چاه. انگار از جایی تاریک. صدا مثل وزوز مگس یا ناله جیرجیرک بود. بعد که صدا کلافهم کرد ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و پیاده شدم. خیابون زیاد روشن نبود. صدا انگار از گوشه پیاده رو میاومد.رفتم کنار پیاده رو و گوشهام رو تیز کردم. کنار دیوار قدم زدم و مثل کسی که پولش رو گم کرده باشه زل زدم به زمین. کمی جلوتر حفرهی کوچکی رو توی دیوار پیدا کردم.انگار صدا از توی حفره بود. روی زانو خم شدم و توی حفره رو نگاه کردم. سوسکی رو دیدم که به پشت افتاده بود و هرچی دست و پا میزد نمیتونست برگرده. تکهای غذا توی دهنش بود و اون رو رها نمیکرذ. دستم رو بردم توی حفره و سوسک رو روی پاهاش برگردوندم. سوسک از توی حفره بیرون اومد و یکراست رفت به سمت سوراخی که کمی اون طرفتر بود. جایی که چند تا سوسک کوچیک، کنار سوراخ، انگار منتظر مامانشون وایساده بودند. مصطفی مستور تگ : ادبیات معاصر, روی ماه خدا را ببوس, مصطفی مستور دو راهی! ( 24 بازدید ) یکشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۸۶ ساعت ۰۲:۲۴ دو تا راه جلوم هست! چی بگم؟! ( 24 بازدید ) شنبه, ۹ تیر ۱۳۸۶ ساعت ۰۱:۳۸ اینو ببینید!!!! واقعا متاسفم! بعدا نوشت (آبان۱۳۹۰) : چون صفحه کمکهای مردمی از سایت حذف شده، تصویری از سایت که برای تیر ۱۳۸۶ هست و به کمک سایت Wayback Machine برگردوندم اینجا میذارم. | ||||


خلاصه به قولی که به خودم داده بودم عمل کردم! به اولین چهار راه که رسیدم آقا پلیسه با دست اشاره کرد که یعنی ببند کمربندتو! منم سرمو تکون دادم که یعنی چشم، ولی نبستم!
هنوز صد متر از چهارراه نگذشته بودم که یه آقا پلیس دیگه واسم دست تکون داد که یعنی وایسا! پیاده شدم دیدم داره جریمه می نویسه! بدون هیچ اعتراضی جریمه رو گرفتم و سوار شدم و به طرف مقصد راه افتادم، ولی باز هم بدون کمربند!
البته شانس آوردم دیگه پلیسی منو ندید که بخواد جریمم کنه!
البته بعد از این تجربه تلخ جواب سوالم رو حداقل در مورد کمربند فهمیدم! (بازم تاکید می کنم منظورم کمربند ماشینه ولاغیر) اونم اینکه اگه به فکر جیبتون هستین و نمی خواین بی خود و بی جهت خالی ببینیدش از انتخاب شیوه مرگتون صرف نظر کنید و به قوانین احترام بگذارید!