شما میتوانید مطالب این سایت رو از طریق فيد دنبال کنيد و يا با وارد کردن ايميل خود و تائيد ايميل ارسالي فيدبرنر ، جديترين مطالب را از طريق ايميل دريافت کنيد. ايميل شما توسط فيد برنر محافظت ميشود و هيچ گونه ايميل تبليغاتي برايتان ارسال نميشود.


اینجا من از خودم می گم! از روزمرگی‌ها و دلتنگی‌هام! همینطور از چیزای اطرافم که به نظرم جالب میاد !

بعضی از نوشته‌هام شاید خیلی شاد باشن، بعضی دیگه خیلی غمگین! اما سعی میکنم هیچ‌موقع خودمو سانسور نکنم!

راستی قبلا اینجا می‌نوشتم.


سخن هفته

کاش کودکی آرزو کند وقتی بزرگ شد خلبان نشود، دکتر نشود، مهندس نشود، فقط یک دوست خوب بشود.

Partly Cloudy Yazd 35°
Partly Cloudy Tehran 32°
حسرت ( 30 بازدید )
چهارشنبه, ۱ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۰۰:۳۴

روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
دیروز عصر که داشتم از دانشگاه بر میگشتم، طبق معمول تو طول مسیر به رادیو گوش می دادم، برنامه مکث از رادیو جوان. موضوع برنامشون حسرت بود. یکی از حرفای قشنگی که مجری برنامه زد این بود که “گذشته ما دقیقا از اون زمانی که بخوایم شروع میشه” یعنی گذشته یه جورایی نسبی هست. دیدم راست میگه، گذشته ما می تونه از دیروز عصر، امروز صبح و حتی همین الان شروع بشه!
میگن ما می تونیم و باید آیندمون رو بسازیم! هممون هم زیاد این جمله رو شنیدیم! اما چرا با شنیدن این جمله میریم به آینده دور؟ چرا به همین الانمون فکر نمیکنیم؟! “الان” یعنی مرز بین “گذشته” و “آینده”!
یه پلک بزنید…..
تو همین فاصله، چند صدم ثانیه از آیندمون رفت قاطیه گذشته! دیدین چقدر راحت واکنش تبدیل آینده به گذشته انجام میشه! هی از آینده کم میشه و به گذشته اضافه! ساعت شنی رو دیدین همه! قسمت بالاش آینده ماست، اما مقدار شنی که توش هست از چیزی که اطرافش می گذره کاملا مستقله. چه روی میز باشه، چه دست یکی باشه که داره آروم راه میره، یا دست یک دونده یا حتی توی یه ماشین! اون داره وظیفه خودش رو انجام میده! شن از “آینده” میاد تو یک لوله باریک و البته خیلی کوتاه به اسم “حال” و بلافاصله میریزه رو بقیه ی “گذشته”!
نگاه به گذشته برای کسب تجربه و جلوگیری از اشتباهات گذشته خیلی خوبه، توجه به قسمت پایین می تونه کمک کنه به استفاده درست از قسمت بالا. اما وای به روزی که کارمون بشه نگاه به قسمت پایین بدون اینکه بالا رو ببینیم. یادمون بره که “زندگی” اون قسمت بالاست. یادمون بره که وظیفمون اینه که نزاریم “حسرت” قاطیه شنها بیاد پایین. که نزاریم اون پایین بشه پر از دلیل، دلیل برای “حسرت”. چقدر خوبه طوری نگاهمون رو بین نیمه پایین و بالا تقسیم کنیم و طوری عمل کنیم که وقتی اون بالا “خالی” شد و پایین “پر” بتونیم بگیم:
ارزشش رو داشت…

بعد از پست نوشت: امروز تولد دو سالگی نیلوفره!

تگ : , , , ,
کمربندها را ببندیم! ( 29 بازدید )
شنبه, ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت ۰۰:۲۵

چند روز پیش داشتم به این فکر می کردم که محدوده آزادی ما تو جامعه چقدره؟! البته منظورم از آزادی این چیزایی نیست که الان سرش دعواست! مثلا یکی از چیزایی که به ذهنم رسید این بود که مثلا یکی شاید دلش نخواد کمربند ببنده!  چون کمربند به همون اندازه که می تونه جون آدم رو نجات بده، می تونه جون آدم رو با شکستن قفسه سینه یا خفگی و … به خطر بندازه! پس واسه یکی که می خواد نوع مرگش رو خودش انتخاب کنه اجبار بستن کمربند خوشایند نیست و می تونه محدودکننده آزادی به حساب بیاد! احتمالا تا اینجا متوجه شدین که منظور من از کمربند نوع شلواریش نیست! بله آفرین منظور من همانا کمربند ماشین می باشد! خلاصه در ادامه این تفکرات تصمیم گرفتم دفعه بعدی که سوار ماشین میشم کمربند رو استعمال نکنم ببینم چی میشه! خلاصه به قولی که به خودم داده بودم عمل کردم! به اولین چهار راه که رسیدم آقا پلیسه با دست اشاره کرد که یعنی ببند کمربندتو! منم سرمو تکون دادم که یعنی چشم، ولی نبستم! هنوز صد متر از چهارراه نگذشته بودم که یه آقا پلیس دیگه واسم دست تکون داد که یعنی وایسا! پیاده شدم دیدم داره جریمه می نویسه! بدون هیچ اعتراضی جریمه رو گرفتم و سوار شدم و به طرف مقصد راه افتادم، ولی باز هم بدون کمربند! البته شانس آوردم دیگه پلیسی منو ندید که بخواد جریمم کنه! البته بعد از این تجربه تلخ جواب سوالم رو حداقل در مورد کمربند فهمیدم! (بازم تاکید می کنم منظورم کمربند ماشینه ولاغیر) اونم اینکه اگه به فکر جیبتون هستین و نمی خواین بی خود و بی جهت خالی ببینیدش از انتخاب شیوه مرگتون صرف نظر کنید و به قوانین احترام بگذارید!

تگ : , , , ,
کمال یا جمال؟! ( 27 بازدید )
یکشنبه, ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت ۰۱:۵۵
تن آدمی عزیز است به جان آدمیت

نه همین لباس زیباست نشان آدمیت



میگن ظاهر شخص می تونه شخصیتش رو تا حدی نشون بده! یعنی به نوعی معرف شخصیت
و ویژگی هاش باشه. مثلا وقتی یه آدمو می بینیم که ظاهر تمیز و مرتبی داره
نا خودآگاه یه حس خوب نسبت به اون آدم بهمون دست می ده و کلا دید مثبتی
بهش پیدا می کنیم!
سوالیکه ایجاد میشه اینه که این احساس خوب یا بد فقط در اثر چیزای کلی که تو
غریزه ما وجود داره (مثل همین علاقه به تمیزی) ایجاد می شه یا اینکه به
سلایق ما هم مرتبطه؟!
فکر کنم هر جفتش. در نتیجه به نظر من ظاهر معیار مناسبی برای داشتن طرز
فکر در مورد طرف مقابل نیست! مسئله وقتی پیچیده تر میشه که این سلایق به
مرور زمان با توجه به شرایط روز جامعه تغییر میکنه و در نتیجه برای یک شخص
خاص هم نسبت به زمان معیار ثابتی نیست!
با توجه به این مقدمه آیا این حق برامون وجود داره که افرادی که شاید یه
زمانی جز نزدیک ترین دوستها و آشناهامون بودن رو از خودمون دور کنبم، اونم
به خاطر عدم تطبیق خودشون با اینگونه تغییرات؟ و یا حتی از ایجاد یه دوستی
جدید پرهیز کنیم، چون مثلا با قیافه و ظاهرش حال نکردیم و به ما نمی
خوره؟! البته بازم تاکید می کنم که نظر من مبنا قرار دادن تغییرات ظاهریه
و نه تغییرات فکری و ایدئولوژیکی.
همین!
جواب بدین ممنون میشم! با دلیل البته

تگ : , ,
انتخاب ( 42 بازدید )
شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۸۶ ساعت ۲۳:۴۷

سلام به همه شما دوستان عزیزم. امیدوارم همتون خوب خوب خوب باشید
۲ تا پست قبل یعنی تو پست “دوراهی” گفتم که ۲ تا انتخاب دارم! شما ها هم لطف کردین و نظراتتون رو گفتین بهم.
من دومی رو انتخاب کردم، البته با استفاده از راه اول! یعنی ترکیبی از اون دو تا! بزارید بیشتر توضیح بدم!
نشستم به موقعیتی که توش قرار دارم نگاه کردم! حقیقتش اینه که من نمی تونستم با بیش از نصف وقتم و توانائیهام وارد یکی از این دو راه بشم! پس دیدم بهترین راه اینه که از مزایای هر دو به نفع خودم استفاده کنم! یعنی سادگی راه اول و مزایای راه دوم! کاملا مشخصه راهی که من انتخاب کردم نه به سادگی راه اوله و نه همه مزایای راه دوم رو داره، ولی با توجه به ورودی های مسئله این بهترین و بهینه ترین انتخاب بود! چون انتخاب راه اول که راحت طلبی محض بود و بی فایده انتخاب راه دوم هم خریت محض چون به احتمال ۹۰ درصد شکست می خوردم و دلسرد می شدم، و در نتیجه اینم بی فایده بود! اینم بگم که در نهایت می خوام به طور کامل به مزایای راه دوم برسم! البته باید خیلی با برنامه و حساب شده پیش برم و صبر داشته باشم!
همین دیگه…
بازم ممنون و التماس دعا

 

تگ : ,
روی ماه خداوند را ببوس ( 54 بازدید )
جمعه, ۲۲ تیر ۱۳۸۶ ساعت ۱۵:۲۵

… یواش یواش همه چیز داره برام روشن میشه. حتی وزن کار‌ها رو هم می‌تونم حس کنم. مثل رانندگی توی تاریکی در کوهستان می‌مونه: فقط باید نگاهت رو به جایی بندازی که نور ماشین روشن کرده. به همون چند متر جلو ماشین. به چپ و راست جاده نباید نگاه کنی. باید فرمان رو بچسبی و فقط به چند متر جلو سپر نگاه کنی. با کسی نباید حرفی چیزی بزنی. به چیزی نباید گوش بدی. اون پخش لعنتی ماشین رو هم باید خفه‌ش کنی تا حواست رو پرت نکنه. به مزخرفات رادیو هم نباید گوش بدی. باید هرچی توی اون خراب شده‌ی پایین کوه می‌گذشته فراموش کنی. اگه اینطور ادامه بدی یواش‌یواش پیچ‌های تند خودشون رو نشونت می‌دن و هیچ خطری هم در کار نیست. اما اگه بخوای به فکر چیزای دیگه باشی خوب معلومه که هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی. یا می‌افتی ته دره یا می‌کوبی توی کوه.

خب نمی‌گم من غلطی کرده‌ام اما دیشب وقتی داشتم می‌رفتم طرف خونه، توی عباس‌آباد، زنی گفت الهیه و زدم روی ترمز. انگار کسی به من گفت مواظب باش! مواظب زنه باش! زنه جلو سوار شد و تا توی بلوار میرداماد حرفی نزد. اونجا بود که گفت مرده‌شو همه دنیا و آدمای کثافتش رو ببره. گفت دلش می‌خواد که یک مرد پیدا بشه و گوش تا گوش سرش رو ببره و راحتش کنه. من چیزی نگفتم. تعجب هم نکردم چون از این جور مسافر‌ها زیاد دیده بودم. توی بزرگ‌راه مدرس که پیچیدم گفت دو سال پیش شوهرش به او گفته می‌خواد بره سفر و معلوم نیست کی برگرده. گفت شوهره یه لات بی‌سروپا بوده و الان دو ساله که او و سه تا بچه‌ش رو توی این جهنم بی در و پیکر رها کرده. گفت مطمئنه که دیگه اون عوضی بر نمی‌گرده. بهش گفتم اگه این حرف‌ها رو برای این می‌زنه که کرایه نده من کرایه‌ای نمی‌خوام. گفتم‌ش من دارم می‌رم خونه و برای رضای خداوند حاضرم او رو هرجا که بخواد برسونم. گمونم می‌خواستم کار خوبی کرده باشم. یعنی در آن لحظه به حرف‌هایی که زده بودی فکر کردم و به خودم گفتم: عباس! حالا وقتشه. پرسید: “گفتی واسه‌ی چی این کار رو می‌کنی؟” گفتم: “برای رضای خداوند.” بعد یکهو ریسه رفت. آنقدر بلند بلند خندید که پیشونی‌ش  خورد به داشبورد ماشین. گفتم‌ش فکر نمی‌کنم حرف خنده‌داری زده باشم. گفت اتفاقا خیلی هم خنده‌دار بود. واقعا که خنده‌دار بود. گفت چطوره به اون خداوندت بگی از توی آسمونش چند تا اسکناس سبز واسه‌ی این بیچاره بفرسته پایین. این رو که گفت دوباره خندش گرفت. بعد جدی شد و گفت: “مشکل من و سه تا توله‌م با بخشش صنار کرایه حل نمی‌شه جوون.” بعد چادرش رو روی شانه‌ش انداخت و گفت: “ببینم تو نمی‌خوای امشب خوش باشی؟ این طوری بهتره. هم تو خوش بگذرون و هم من چند تومن گیرم می‌آد. گمونم این طوری خدای تو هم راضی راضی باشه. قبوله؟” توی یک فرعی پیچیدم و گفتم تو تا حالا چیزی درباره خداوند شنیده‌ای؟ آینه کوچکی از توی کیفش بیرون آورد و خودش رو توش برانداز کرد و گفت: “یه چیزهایی شنیده‌م اما چیز زیادی ندیده‌م، اما اون نسناس گمونم هیچی نشنیده باشه. منظورم شوهرمه. خیلی‌ها رو می‌شناسم که هیچی از خداوند نشنیده‌ند. گمونم خداوند هم چیز زیادی از من نشنیده.” بعد شیشه ماشین رو پایین آورد و گفت: “اگه شنیده بود که لابد من رو زیر دست و پای اون بی صفت‌ها رها نمی‌کرد. اگه شنیده بود که واسه‌ی یه لقمه نون مجبور نبودم  هر شب یه جا باشم.” بعد بغضش گرفت. گفت: “اگه شنیده بود که مجبور نبودم هر روز به بچه‌هام دروغ بگم که دارم میرم خرید.” کنار خیابون ماشین رو نگه داشتم و توی جیب‌هام رو گشتم و هر چی تا اون وقت کار کرده بودم گذاشتم توی دستش. حتی پول خردها رو هم گذاشتم توی دستش. گفتم خیال کن خداوند من از توی آسمونش این‌ها رو انداخته پایین. مثل کسی که جن دیده باشه چند لحظه به من نگاه کرد و بعد پول‌ها رو قاپید. از ماشین پیاده شد و زل زد تو چشمام. اشک تو چشماش جمع شده بود. قبل از اینکه در رو ببنده گفت: “ از طرف من روی ماه خداوند را ببوس!”

 چند خیابان که رفتم حس کردم حالم هیچ خوب نیست. ربطی به قضیه اون زنه نداشت.حس کردم همین نزدیکی‌ها کسی می‌خواد بمیره و از من کمک می‌خواد. معلومه که کسی نمی‌خواست بمیره اما من به طرز بدی این حس رو داشتم. حتی بعضی وقت‌ها صدایی هم می‌شنیدم. انگار از ته چاه. انگار از جایی تاریک. صدا مثل وزوز مگس یا ناله جیرجیرک بود. بعد که صدا کلافه‌م کرد ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و پیاده شدم. خیابون زیاد روشن نبود. صدا انگار از گوشه پیاده رو می‌اومد.رفتم کنار پیاده رو و گوش‌هام رو تیز کردم. کنار دیوار قدم زدم و مثل کسی که پولش رو گم کرده باشه زل زدم به زمین. کمی جلوتر حفره‌ی کوچکی رو توی دیوار پیدا کردم.انگار صدا از توی حفره بود. روی زانو خم شدم و توی حفره رو نگاه کردم. سوسکی رو دیدم که به پشت افتاده بود و هرچی دست و پا می‌زد نمی‌تونست برگرده. تکه‌ای غذا توی دهنش بود و اون رو رها نمی‌کرذ. دستم رو بردم توی حفره و سوسک رو روی پاهاش برگردوندم. سوسک از توی حفره بیرون اومد و یک‌راست رفت به سمت سوراخی که کمی اون طرف‌تر بود. جایی که چند تا سوسک کوچیک، کنار سوراخ، انگار منتظر مامانشون وایساده بودند.

مصطفی مستور

تگ : , ,
دو راهی! ( 24 بازدید )
یکشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۸۶ ساعت ۰۲:۲۴

دو تا راه جلوم هست!
اگه اولی رو که آسونتر هم هست انتخاب کنم مسئولیتم خیلی کمتره! در عوض یه سری چیزا رو یاد نمی گیرم و از یه سری مزایا بی بهره میشم!
در عوض راه دوم بهم فشار میاره! یه سری مسئولیت میاد رو دوشم که واقعا نمی دونم تا چه حد از پسش بر میام! ولی اگه بتونم این راه رو با موفقیت پیش برم خیلی جلو میوفتم و از همه مهمتر یه سری چیزا رو هم به خودم، هم به بقیه ثابت می کنم!
اینم بگم که انتخاب کاملا با خودمه!
حالا شما جای من بودید چیکار می کردید؟!
با نظراتتون خوشحالم می کنید!

تگ : ,
چی بگم؟! ( 24 بازدید )
شنبه, ۹ تیر ۱۳۸۶ ساعت ۰۱:۳۸

اینو ببینید!!!! واقعا متاسفم!

بعدا نوشت (آبان۱۳۹۰) : چون صفحه کمک‌های مردمی از سایت حذف شده، تصویری از سایت که برای تیر ۱۳۸۶ هست و به‌ کمک سایت Wayback Machine برگردوندم اینجا میذارم.

لینک صفحه 

تگ : , ,